|
...::ز هوشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد...دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد::... |
||
|
نه اينجا.................و نه هيچ جاي ديگه....... من با هيچ كسي............. با هيچ آدمي زادي كاري ندارم............ از اولم نداشتم................ اما بعضي وقتا اين آدما هستن كه باهام كار دارن........ اين آدماي نفرت انگيز هستن كه پا رو دمم ميذارن....... من از زندگي هيچ چيز نمي خوام........... از اولم چيزي نخواسته بودم......... اما......... هي ديوونه................ تو چي؟؟؟ سهم تو از بودن چيه؟؟؟ از نفس كشيدن....... اينه كه فقط باشي؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ببيني و بفهمي و خفه خون بگيري؟؟؟؟ من از زنده بودن.. زندگي كردن....... نفس كشيدن.... فقط ياد گرفتم كه سكوت كنم....... البته مجبورم كردن كه خفه شم........ تا خواستم حرفي بزنم....تا خواستم چيزي بگم... تا........ زدن تو دهنم......... تا چيزي گفتم به تيتيش قباشون برخورده........... در حاليكه................ حرفام مونده تو گلوم......... من نمي تونم ببينيم و سكوت كنم............ ببينم كه حقم و ازم ميگيرن و خفه خون بگيرم............ خدايا........... سهم من از اين زندگي چيه؟؟؟؟ از بودن؟؟؟؟ از نفس كشيدن؟ فقط سكوت؟؟؟ اينكه فقط باشم؟ باشم و دَم نزنم؟؟ ***** پ.ن:من اينجا براي خودم و خودم مي نويسم.....و هيچ كس مخاطب نيست...... پس اگه چيزي مي گم منظورم همون ديوونه ست كه وجود هم نداره...يه جورايي با خودمم... پ.ن:پست اولم با بقيه پست ها يه جورايي متفاوته...! درسته كه ميگم با كسي كاري ندارم اما تمام غم و غصه هام از وجود همين آدماي نفرت انگيز هست....و منم حرفام تهشون به آدماي نفرت انگيز مي رسه........ پس نمي تونم از آدما حرف نزنم.... چون باعث و باني تمام ديوونگي هام اين آدمان....
+
تاريخ سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 12:22 نويسنده LoOoNy
|
نميدونم چيكار دارم مي كنم............ بعضي وقتا وقتي به زندگيم نيگاه مي كنم مي بينم چقدر دارم بيهوده وقتامو تلف مي كنم............ يه جورايي هميشه استرس دارم.............. از آينده.............از اينكه خداي نكرده يه روز بخوام عزيز ترين كسامو از دست بدم.... از اينكه قراره چه بلايي سرم بياد.... از اين كه نتونم اوني بشم كه مي خوام.... از اينكه........ انگاري دارم از همه چي فرار مي كنم... از خودم... از آينده... از زندگي........ نمي تونم لذت ببرم از زندگيم........ از لحظاتم.... نمي دونم چي كار كنم.............. همه چي دارم و احساس پوچي مي كنم.................. همه كار مي كنم اما يه جورايي ناراضيم........... هميشه سعي كردم خوب باشم.....اما هميشه بد جلوه كردم....... بدِ بد هم كه نه............اما تو ذهن اين و اون يه چيز ديگه بودم......... نميدونم چرا همه به ظاهر آدما نيگاه مي كنن و قضاوت مي كنن..... حتي نزديك ترين كسام......... تو ذهن اين و اون بد بودم..... چون نخواستم كه تو سر خور باشم..... نخواستم كه سر بزير باشم..... هميشه حرف و زر زدن هاي اين و اون گوش كنم..... تا جايي كه تونستم خودم بودم و خودم............ و اين براي ديگرون قابل تحمل نيست........... من نمي تونم تحمل كنم كه يكي بهم حرف زور بگه......... نمي تونم تو سر خور باشم............ هميشه يه جور باشم........ مطابق ميل اين و اون رفتار كنم............. غروروم اجازه نميده كه با هر كسي بيام و برم و به هر آشغالي چراغ سبز بدم.... يعني يه جورايي به كسي اجازه نميدم كه وارد حريمم بشه......... حتي اگه اين شخص بهترين دوستم باشه................ اي آدما من نمي تونم مثل شماها بد بخت و تو سر خور باشم........ به خاطر اين و اون زندگي كنم............ نمي تونم سكوت كنم....................... گوشاتونو وا كنين................... من نمي تونم مثل شما ها باشم پس بهم خُرده نگيريد و بهم تهمت نابجا نزديد................ ****** من اين وبلاگ رو باز كردم كه خودم و تخليه كنم و حرفامو توش بزنم نه اينكه جايي باشه براي دعواي ديگران......... هر كس دعوا داره لطف كنه بره وبلاگ طرف مقابلش و اونجا هر چي مي خواد بگه......... زِر زيادي هم موقوفه!!!! كامنت هارم بستم كه هيچ كس حق حرف زدن نداشته باشه...!!! انگاري بعضي هاتون فراموش كردين كه تو اولين پستم چي نوشتم!!!! هر كي هم كه ناراحته،اصراري نيست كه بياد اينجا............!!!! در ضمن لطفا اينجا براي من كامنت هاي عاشقانه نذارين قبلا كه گفتم متنفرم از عشق!!!!!!!!!!! در ثاني عشق و با دوست داشتن قاطي نكنين.........
+
تاريخ دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 17:36 نويسنده LoOoNy
با هيشكي كاري ندارم...اينجا فقط برا خودم ميگم............. برا اين دل سنگم...... ميدوني چيه؟؟؟؟؟ ديگه به تنگ اومدم از دست اين آدما................. خسته شدم از بس حرفاي مزخرفشونو شنيدم و گوش دادم........... خسته شدم از بس بهم خُرده گرفتن!!!! بس كه نصيحتم كردن............. بس كه امر و نهي ام كردن...در حالي كه خودشون بدتر از من بودن............ ميدوني چيه؟؟؟؟؟؟ منم از بيخ دلم از جنس سنگ و كلوخ نبود............. منم كسيو دوست داشتم...منم محبت داشتم...منم عاطفه داشتم........ اما نذاشتن.........!!! اما ديگه پشيمون نيستم.............خوشحالم كه ديگه دلي تو سينه ام نيست......... خوشحالم كه دلي تو سينه ندارم كه براي كسي بتپه............ عامل همه ي اينا هم خود آدما بودن....كسايي كه فقط و فقط جلو دماغشونو ميديدن......... كسايي كه................... اصلا اينا كه مهم نيست............ ميدوني چرا؟؟؟؟؟؟ چون ديگه من اوني نيستم كه بودم.................. چون من يه ديوونه ام........... ميدوني چيه؟؟؟؟؟ بازم ميگم كاري به كارتون ندارم اي مردم.............هوي آدما...با شمام............. به يه شرط!!!! شمام كاري باهام نداشته باشين..................... من اگه بدم....اگه ديوونه ام...يا احمق..شايدم يه ابله................. اگه خصوصياتم بده!!!!اگه نمي تونين تحملم كنين............. كسي بهتون التماس نكرده..................... من همينيم كه هستم.....دوست داري؟؟ خوب تحمل كن...................... نه دوست نداري....................؟؟؟ پس ديگه بهم خرده نگير.................با تو ام ديوونه!!! مي فهمي؟؟؟چي دارم بلغور مي كنم؟؟؟؟؟ پا رو دمم نذار!! همين......................................... اين چيزه زياديه؟؟؟ يا تو بلد نيستي راه بري؟؟؟؟ .....؟؟؟ ..؟؟ .؟
+
تاريخ چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 13:30 نويسنده LoOoNy
|
دارم با خودم حرف میزنم.....
با هیچ آدمیزادی کاری ندارم........ از این در که اومدی تو باید خفه خون بگیری................اینجا فقط من حرف میزنم...تو فقط باید گوش شنوا داشته باشی....میفهمی...... باید یاد بگیری که دیوانه شی..................... اینجا هیشکی حق حرف زدن و اظهار نظر نداره........... چون گوشم پره....! پر حرف...حرفای احمقانه........پر نصیحت................... انقد که دیگه جایی برای گوش کردن نداره و فقط میخواد که بگه......... اگه دوست داری که بیای اینجا...اگه می خوای که بیای اینجا................یا باید دیوونه باشی یا سنگدل.... اینجا جایی برای عاشقا نداریم...........!!!! اگه عاشقی.....اگه کسیو دوست داری.....اگه محبت داری تو دلت......اگه...اگه...... اینجا جایی برای تو عاشق نداریم....... اینجا یه دیوونه خونه ست.................................... اگه دوست داری حرف بزنی...بزن......اما حرف از عشق و زندگی و مرگ و هزار تا کوفت و زهرماریه دیگه موقوفه!!! من نه از زندگی سیرم ....نه قصد خودکشی دارم...پس اگه خواستی حرف بزنی زر زیادی نزن که می خوام بمیرم واز جونم سیر شدم. نه عزیز...کار دارم حالا حالا ها................ میدونی چیه؟؟؟؟؟؟ اومدم اینجا که خودم و تخلیه کنم................حرفامو بگم... میدونی چرا؟؟؟؟؟ چون تا امروز هیشکی ننشسته پای حرفام که بگه تو چه مرگته......! نگفته تو چی میخوای از زندگی........... اما تا تونستن عیب و ایراد هامو به رخم کشیدن و.........زخم زبون زدن و........ اما اینجا دیگه.................!!!! اومدم که حرف بزنم...میفهمی حرف!!!!!!!!!!!!!!!! فقط حرف بزنم......پس اگه میای اینجا باید یه گوش شنوا داشته باشی که هیچ وقت پر نشه!!!!!! همین!!!
+
تاريخ شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 19:21 نويسنده LoOoNy
|
|
|
|