|
...::ز هوشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد...دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد::... |
||
|
چقدر دلم گرفته........ بعضي وقتا،وقتي ناجور دلم ميگيره با تمام وجودم احساس ميكنم كه به كسي نياز دارم كه بتونم خودم رو تخليه كنم............ مثله هميشه دارم حرص مي خورم................. دلم ميخواد بشينم و يه دل سير گريه كنم........ چقدر به گريه كردن نياز دارم.........! هي تو....! هنوزم از من بيزاري؟ چقدر احساس بدبختي و حقارت مي كنم وقتي بهم مي گي محاله كه ببخشمت........! اصراري ندارم كه ببخشي...........! بخشش يا نابخشش تو هيچ فرقي به حال زار من نميكنه........! عوضش بيشتر حالم از خودم بهم ميخوره................... ولي چه حس بدي داره................ ميدونستم كه بدم ولي نميدونستم تا اين حد!!! چه خنده دار........... خنده؟ نه بايد مي گفتم گريه............ بايد بشينم به حال خودم گريه كنم........ شنيدي ميگن آش نخورده و دهن سوخته؟ جريان منم همينه! چقدر راحت قضاوت مي كني و چقدر راحت حكم اعدام براي احمقات صادر مي كني...! تا حالا به خودتم فكر كردي؟ يا همش دوست داري كه از من ايراد بگيري؟ ايراد كه نه............ شايد تحقير! تهمت........ ولش كن اصلا اين حرفا چه دردي رو درمون ميكنه؟ احمق جون دارم كم ميارم.................................... دوست دارم بنويسم اما دست هام،ذهنم ديگه كار نمي كنن....ديگه كمكم نمي كنن......... ***** پ.ن:يه معذرت خواهي به يه دوست،شايدم يه ديوونه بدهكارم............ بابت همه چيز و همه چيز.........كه ازشون ناراحتي ازشون نفرت داري.... از تمام اون لحظاتي كه گذشته............. بابت تموم اون لحظاتي كه فكر مي كني من خرابش كردم...! من زهرش كردم برات و بابت اينكه فكر مي كني كه اشكتو در آورم.... دوست خوبم ازت معذرت ميخوام. پ.ن:رفتيم و با دست پر برگشتيم البته با سر بلندي......... پ.ن:داوري شون خيلي افتضاح بود....و البته مهمون نوازيشون...! مثلا چون به غير از من و دوستم كسي تو رشته صفحه آرايي و لَت كار نفرستاده بودم و تعداد زياد نشده بود روشون داوري نكرده بودند كه اول دوم سوم انتخاب كنن.! پ.»مثلا اينكه يه عالمه زحمت بكشي بري بالاي سكو بعد ازت فقط تقدير شفاهي شه! پ.ن:اين وسط اين مهم بود كه شهر ما بين اون همه هنر جو، اون همه شهر،اول شد با مقام هايي كه آورد و چه دعواهايي هم كه افتاد سر اين موضوع،آخه همه داشتن حرص مي خوردند!بخصوص كرمانشاهي ها! بچه هاي كوثر و ميرك واقعا خسته نباشين! پ.ن: لعنت به من كه اينهمه دروغ گو فرض مي كني منو! پ.ن:متاسفم برات كه با وجود اينهمه بي اعتمادي بازم بيخيال نميشي!
+
تاريخ جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 13:3 نويسنده LoOoNy
|
شايد عادت كردم به اينكه هميشه تقصيرارو گردن اين و اون بندازم....... شايدم چون هميشه متهم شدم مجبور شدم كه اينكارو بكنم........ نميدونم تو اين ديوونه خونه بجز چرت و پرت از چي ميشه نوشت.............. از زندگي؟ ميدوني زندگي هميشه هم براي من بد نبوده اما يه جورايي ازش نفرت دارم....... همش دارم از زندگي و واقعيات تلخش فرار مي كنم............ از همه كس و همه چيز كه باعث شدند ديد من نسبت به زندگي اينقدر بد بشه...................... از همه كسايي كه باعث شدند كه اينقدر تلخ باشم...........بد باشم...نفرت انگيز باشم...... ميگيد ديگه از نفرت ننويسم و از موضوعات ديگه اي هم بنويسم اما واقعا نميدونم از چي بنويسم......... از خودم؟ خودي كه هميشه تنهاي تنهاست؟ يه خودِ تنها،مغرور،ديوونه،احمق،ابله،نفرت انگيز، يه خودي كه انقدر تلخه كه هميشه باعث ناراحتي اينو اون شده؟ از خودي كه؟ يه دختري ساخته كه از همه چيز گريزونه؟ يا از خودي كه نميدونه براي چي براي كي داره زندگي مي كنه؟ اصلا هدفش از زندگي چيه؟ خودمم نميدونم................................................................ دوست دارم بنويسم....اما انگاري عادت كردم كه حرفامو بريزم تو خودم......... عادت كردم به تنهايي........................... چقدر خوبه تنهايي...........هميشه خودت باشي و خودت........... اما بعضي وقتا.........احساس مي كني كه چقدر به كسي احتياج داري.............. تا بتوني براش حرف بزني........... تا بتوني براش......... انگاري كم كم خودمم دارم زر ميزنم......... دوست دارم بشينم و همه چيزو بنويسم همه اون چيزايي رو كه اذيتم مي كنه رو........ اما گفتم كه انقدر غرور دارم كه نمي تونم بنويسم........ و هميشه اين غرور لعنتي بوده كه داغونم كرده........... لعنت به من و لعنت به اين غرور لعنتي! *********** پ.ن:حوصله م سر رفته...تابستونه و مثلا تعطيلات.... منم مثل هميشه بيكار......... پ.ن:ممنون از تك تكتون،وقتي كامنتاتونو مي خونم واقعا خوشحال ميشم كه دوستايي مثه شماها دارم........ تعداد نظرات برام اصلا مهم نيست،مهم اينه كه يك نفر باشه بخونه مطلبمو......... پ.ن:اگه بعضي وقتا دير بهتون سر ميزنم؛برنامه م اصلا مشخص نيست... همه چيم قاطي پاطيه...! پ.ن:كارام تو جشنواره دوسالانه انتخاب شده..... 21 تا 25 ميريم اروميه و در نتيجه نيستم....
+
تاريخ چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 19:47 نويسنده LoOoNy
|
تورو خدا اينقدر به من خرده نگيريد.... بخدا من انقدر مغرور و انقدر بي كس هستم كه تا امروز يك كلام از حرفاي دلمو ، يك كلمه از حرفايي رو كه اين همه آزارم ميده رو به كسي نگفتم....... فقط گاهي ميام و مثلا خودم تخليه مي كنم........ تورو خدا اينقدر حرفاي عاقلانه نزنيد اينقدر نصيحتم نكنيد كه من از نصيحت بيزارم........ بابا جان مرض ندارم كه بخودم همين جوري بد و بيراه بگم....... درد دارم.... مي فهمي؟ ! د ر د ! معلومه كه نمي فهمي .... چون درد نكشيدي كه بفهمي....... چون انقدر خوشبختي كه معني بدبختي رو نفهمي......... .......................... چون سرت انقدر به مسائل و اطرافيانت گرمه كه نفهمي...... چون انقدر دوست و معشوقه و دلسوز داري كه نفهمي.... چون معني بي كسي رو نميدوني....... چون نميدوني وقتي حرفات تلنبار ميشه رو دلت بايد باهاشون چيكار كني چون اصلا حرفي نداري كه رو دلت بمونه............ اگرم بمونه لابد شونه هايي رو داري كه بهشون تكيه كني و از غم ، از درد، از بي كسي براش زار بزني........... چون مثل من از اينكه به حرفات نخندن همه حرفاتو نميريزي تو دلت... از ترس خنده.... از ترس مسخره كردن........ بدبخت! بفهم چي ميگم.............. سرم داره مي تركه............ اعصابم خط خطيه....... مي خوام سرم رو بكوبم به ديوار........ شايد آروم بشه دلم ميخواد يه جايي باشه دور از همه......... برم داد بزنم.....فرياد بزنم............ بگم دردمو............ اما............ واي.ي.ي.ي.ي.ي.ي. ............ ......... ...... .... .. . پ.ن:هر كي اعصابش نمي كشه دستنوشته هاي احمقانه مو بخونه من التماسش نمي كنم كه بخونه........ وبلاگ براي من حكم يه همدم داره....... من اينجا رو باز نكردم كه كسي نظر بده.... بدون نظر هم مي تونم بنويسم.... پس هر كي ناراحته اصراري نيست كه زحمت بكشه و بياد اينجا... پ.ن:براي بار هزارم مي گم من قصد مردن ندارم، لطفا هي اين كلمه كوفتي مرگ و خودكشي رو تكرار نكنين... اگرم من نخوام بميرم آخرش شما هدفمندم مي كنين....!
+
تاريخ دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 14:59 نويسنده LoOoNy
|
|
|
|