|
...::ز هوشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد...دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد::... |
||
|
W W خيلي سخته.... اينكه بخواي هميشه با نفرت زندگي كني.... اينكه حتي از نزديكانتم نفرت داشته باشي... از لحظات تلخت......... از آينده مجهولت........ اينكه بخاطر غرورت بخندي اما تو خلوتت گريه تنها مونست باشه........ حالم داره بهم مي خوره... از خودم... از تو... از همه اين آدماي نفرت انگيز........ از اين دنياي وانفسا كه معلوم نيست كي براي كي، چي براي چيه! از اين لحظات تلخ كه به پايان نميرسه........ يادمه يكي بهم مي گفت: سلام به دختري كه هر روز در حال شكستنه!! آره راست مي گفت......... چقدر خوب تونسته بود در موردم قضاوت كنه...! درست زده بود به هدف....... شايد فكر مي كني همه اينايي كه مي گم دورغه.... چون هيچ وقت نتونستي بفهمي تو عمق اين چشمها چي هست. چون هيچ وقت نتونستي و نمي توني كه بفهمي... هم خودمو هم حرفامو........ ........ عُقم ميگيره از اين زندگي نكبتي... دارم بالا ميارم... .... ديگه حتي نوشتن هم نمي تونه آرومم كنه............ -.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.- پ.ن:به همه عالم و آدم حسودي مي كنم.... ، از همه شون نفرت دارم.... پ.ن:چقدر بدبختم من كه حتي يه دوست واقعي هم ندارم كه بشينم درد دلم بهش بگم... حرف دل به جهنم....من حتي يك دوست هم براي خودم ندارم....چون به اين نتيجه رسيدم؛ كه مثل خودم دوستامم ازم نفرت دارن؛ حالشونو به هم ميزنم....خيلي وقته كه بهم ثابت شده بايد حرفامو با خودم به گور ببرم... پ.ن:مامان خوبم تولدتو بهت تبريك ميگم.... هرچند كه انقد بي عرضه بودم كه....... پ.ن:گريه كردم يواشكي اما هنوز تخليه نشدم... ........ پ.ن:دلم هواي يه جاي مذهبي رو كرده شايد يه امام زاده... شايد بتونم شفاي درد درونم و ازش بگيرم...
+
تاريخ پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 10:29 نويسنده LoOoNy
|
قلبم داشت از سينه ميزد بيرون...... انقده دوييده بودم.......................... شايد 3 بار نه شايدم بيشتر... اصلا شايد اون استرسي كه از چهره م ميشد خوندش باعث شد كه قلبم از جاش كنده شه! واستاده بودم سر كوچه......... با قيافه ژوليده.... با كفشايي كه بندشون باز بود.... ........چرا؟ هي رفتم اينور....هي برگشتم........... هر كي اومد يه چيزي گفت......... لابد فكر كرده بودن از خونمون فرار كردم... شايدم مي گفتن لابد بابام كتكم زده....! چه مسخره..... اما اين وسط به فكر هيچ احمقي هم نمي رسيد كه شايد.... شايد.... شايد چي؟ شايد اين ديوونه ژولي پولي.... ................... نه بايد مي گفتم: شايد اين وسط يكي داره تلف مي شه.... يكي داره جون ميده............ دلم مي خواست همونجا گريه مي كردم........ انگاري از فضا اومده بودم..... هر كي ميومد زوم ميكرد روم... دلم مي خواست داد بزنم........ بگم هي مردم... اي گرگ هاي بظاهر گوسفند.... چيه؟چه مرگتونه! ديوونه نديدين.....؟ يا....؟ ......... پ.ن:حالم بده!!!نفسم بالا نمياد.. پ.ن:من نميدونم مردم چرا انقد نفهمند! پ.ن:براش دعا كنين....مي گن حالش خوبه..! پ.ن:انگاري آقاي توحيد راست مي گفتن.... شايد تغييري،تحولي در من ايجاد شده..... كه نميذاره بنويسم...... بنظرم حرفام ديگه بوي نفرت نميده،و من اينو نمي خوام..! پ.ن:برای سلامتی پسر داییم دعا کنید!!!! پ.ن:سر سفره افطاری من و فراموش نکنید تورو خدا... اوضام حسابی خیطه!
+
تاريخ چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 18:49 نويسنده LoOoNy
|
|
|
|