تبليغاتX
○•◘...::دستنوشته های احمقانه::....◘•○

...::ز هوشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد...دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد::...

سايه،! گفتم به روشني ديگر نيايد...

مرگ بستر نااميدي بود و از حضور سايه وار آينه ها تاول زدند...

من قصاصِ عشق را تا بي نهايت داده ام....

تمام آنهايي را كه در برابر خورشيد ايستاده اند،به مهماني مرگ دعوت كرده ام...

من فرياد را در سكوت بهت انگيز اتاق هاي ابتذال رنگ قرمز زده ام...

تنفر از نيستي عشقم را معنا مي كرد...

نگذاشتند كه بماني...و سايه حقارتشان،بودنشان را وهم انگيزتر مي نمود

گفتم به خورشيد ديگر نتابد و در برابر نور ديگر نخواهم ايستاد....

اما حقايق واقعيتي ديگر داشت...!

نيستم...

و ابرها نميدانند كه نمي بارند...

مجتبي سميع نژاد

+ تاريخ شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 0:37 نويسنده LoOoNy |