|
...::ز هوشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد...دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد::... |
||
|
بغض راه گلومو بسته! تنها تر از هميشه... دارم با خود حرف ميزنم...با خودِ خودم............................................ آره با خودم... حتي نميدونم بخندم يا گريه كنم....! امشب به همه چيز پشت پا زدم........... به همه چيز و همه كس.... به هر چيزي كه تو اين زندگي لعنتي بود... حتي به خود اين زندگي لعنتي....................... حتي به خودم............ امشب تو اوج تنهايي و غريبي مهم ترين تصميم زندگيمو گرفتم....... بي اينكه احدي ازش خبر داشته باشه........... ههههه! چه مسخره........... مگه قراره كي بفهمه....؟ مگه تا اين موقع كسي هم بوده كه بخواد بفهمه.........! دارم مزخرف مي گم........... من هميشه تنها بودم............ هميشه حرفامو ريختم تو خودم..................... هميشه سكوت كردم.................. آخه دوستي هم نداشتم كه باهاش حرف بزنم...................... هر كي هم ادعا مي كنه كه دوستمه عين سگ دروغ ميگه...................... د و سـ ت.... چه واژه مزخرفي.... هيچ كس دوست من نبوده!!!!! همه فقط از پشت خنجر زدن بهم.....تو لحظات سخت و دردناك زندگيم هيشكي پيشم نبوده... اين يعني دوست؟ كه فقط براي منافع كسي باهاش دوست بود؟ من از اين دوستي بيزارم... از خودمم بيزارم........... كه چرا اينقدر بد هستم...!!!!!!!!!!!!!! بَــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد!!! دلم گرفته به اندازه تموم دلها....! خسته م............خسته شدم................از همه چيز و بيشتر از همه از خودم
اما دنيا پر از ريا و دروغ است...! و مرا نيز اينگونه مي خواهد...! امروز بر سادگي خود گريستم....و يا نه خنديدم!!! وقتي ديدم چه راحت به اتهام ساده دلي،دل ديگري را رنجاندم... آيا گناه از من بود كه بي ريا بودم؟ يا گناه از نگاه ديگران است كه مرا رياكار مي خواهند.... چگونه تاب آورم اين نگاههاي سنگين را..؟ مي گريزم و خود را تنها مي يابم....! در تنهايي غرق سكوت مي شوم.... سكوتي سنگين كه راه فرياد را بر من مي بندد..! و چه زجر آور است سكوتي كه در درون سينه ام حبس شده است... كاش ميممردم.. ديگر طاقت اين زندگي را ندارم... كاش ميشد امشب كه مي خوابم ديگر بيدار نمي شدم...
+
تاريخ سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 12:42 نويسنده LoOoNy
|
|
|
|