تبليغاتX
○•◘...::دستنوشته های احمقانه::....◘•○

...::ز هوشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد...دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد::...

من خدا را با خودم دشمن نمیسازم ولی،...

عرضه میدارم که یا رب با تو هم دنیا بد است..............

...

دارم بر می گردم به حال و روز سابقم...

دیگه حتی نماز و روزه و استغفار و توبه و نذر و...............................................

هیچ کدوم فایده نداشت.....

نه شکر نعمت....

نه اطاعت...

نه استغفار.......

همش کشک شد...

به همین راحتی...

و من....و من...........دوباره شدم اسیر دست تقدیر...

با دلی پر..،آکنده از غم.......

دیگه هیچ پشت و پناهی ندارم......

دیگه حتی کسی رو ندارم که غم هامو،تنهاییامو باهاش قسمت کنم......

تو سکوتم...تو دلم...تو خلوت شبهام.........

تو خودم می شکنم.........

یاد گرفتم که بی صدا بشکنم..........

..............

بازم چشام بارونی شده........

بازم بغض لعنتی گلومو  سخت گرفته.....

دارم تسلیم میشم......

میخوام بسپارم خودمو به دست تقدیر.............

دیگه هیچچی برام مهم نیست..

تنها امیدم،تنها پشت و پناهم تنهام گذاشت...

برام همه چی تموم شد...

دارم روز شماری میکنم...............

برای مرگ یا زندگی...............

پ.ن:رو خیلی چیزا یک خط قرمز کشیدم...

به خیلی چیزا پشت پا زدم...

پ.ن:آخه خدا خودت که خوب میدونی من هیچوقت بدی هیچکی رو نخواستم..حتی تو بدترین شرایط هم حتی برای دشمنام هم دعا کردم..آرزوی خوشبختی کردم..هر چی برا خودم خواستم برای بقیه هم خواستم...اما فقط یه خواسته داشتم ازت...

چیز زیادی نبود..اما بدجور دست رد به سینه م زدی...بدجور ناامیدم کردم...

 

+ تاريخ شنبه چهارم آبان 1387ساعت 0:21 نويسنده LoOoNy |