|
...::ز هوشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد...دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد::... |
||
|
من خدا را با خودم دشمن نمیسازم ولی،... عرضه میدارم که یا رب با تو هم دنیا بد است.............. ... دارم بر می گردم به حال و روز سابقم... دیگه حتی نماز و روزه و استغفار و توبه و نذر و............................................... هیچ کدوم فایده نداشت..... نه شکر نعمت.... نه اطاعت... نه استغفار....... همش کشک شد... به همین راحتی... و من....و من...........دوباره شدم اسیر دست تقدیر... با دلی پر..،آکنده از غم....... دیگه هیچ پشت و پناهی ندارم...... دیگه حتی کسی رو ندارم که غم هامو،تنهاییامو باهاش قسمت کنم...... تو سکوتم...تو دلم...تو خلوت شبهام......... تو خودم می شکنم......... یاد گرفتم که بی صدا بشکنم.......... .............. بازم چشام بارونی شده........ بازم بغض لعنتی گلومو سخت گرفته..... دارم تسلیم میشم...... میخوام بسپارم خودمو به دست تقدیر............. دیگه هیچچی برام مهم نیست.. تنها امیدم،تنها پشت و پناهم تنهام گذاشت... برام همه چی تموم شد... دارم روز شماری میکنم............... برای مرگ یا زندگی............... پ.ن:رو خیلی چیزا یک خط قرمز کشیدم... به خیلی چیزا پشت پا زدم... پ.ن:آخه خدا خودت که خوب میدونی من هیچوقت بدی هیچکی رو نخواستم..حتی تو بدترین شرایط هم حتی برای دشمنام هم دعا کردم..آرزوی خوشبختی کردم..هر چی برا خودم خواستم برای بقیه هم خواستم...اما فقط یه خواسته داشتم ازت... چیز زیادی نبود..اما بدجور دست رد به سینه م زدی...بدجور ناامیدم کردم...
+
تاريخ شنبه چهارم آبان 1387ساعت 0:21 نويسنده LoOoNy
|
{{به کجا باید رفت...؟ که نفس در قفس سینه نماند هر شب؟؟؟}}
دیروز عصری پیش دکتر یه لحظه برگشتم به 3 سال قبل... دلم گرفته بود... حالم بدتر از قبل شد............دلم می خواست زودتر فرار کنم و برم خونه و بشینم و یه دل سیر گریه کنم........ یاد اون روزی افتادم که میون مرگ و زندگی دست و پا میزدم... اما خب زندگی قسمتم شد.........چرا؟ نمیدونم شاید حتی لیاقت مردنم نداشتم.... منی که یک قدم با مرگ فاصله داشتم........ آه خدااااااااااااااااااااا........ چقدر اون لحظه ناراحت بودم که چرا زندگی قسمتم شد......... چقدر آرزو کردم تا کاش یبار دیگه برگردم به اونشب........ اما دیگه بر نگردم به زندگی............ دیگه خسته شدم..........................
پ.ن:{{از من است این غم که بر جان من است،....دیگر این خود کرده را تدبیر نیست.. پای در زنجیر می نالم که هیچ،...الفتم با حلقه زنجیر نیست..}}
به زندگیم فکر کردم....... هیچ آرزویی ندارم................ به هر چی که می خواستم رسیدم......... همه چیز داشتم........... اما نه قدر زندگیمو دونستم نه قدر داشته هامو............ شاید می تونستم خیلی خوشبخت باشم........اما خودم فقط خودم..... نخواستم...............با اشتباهاتم همه چیز و خراب کردم....... تمام زندگیمو....تمام آیندمو........باختم.... ...................... پ.ن{{گویند خدا همیشه با ماست..ای غم نکند خدا تو باشی؟؟}}
امروز به یکی حسودیم شد...... یه لحظه با تمام وجود خواستم که کاش من جای اون بودم...... جای پسر معلولی که سالهاست روی ویلچر نشسته و داره فروشندگی می کنه.... به خنده های بلندش حسودیم شد.... شاید هیچ دغدغه ذهنی مسخره ای نداره..... اگه هیچ کدوم از داشته هامو نداره...بجاش دغدغه هامم نداره...... زندگی مسخرمو....استرسمو...تنهاییامو..خستگیامو........... ........................ پ.ن:دلم برای هق هقام تنگ شده............................ ...... پ.ن:ماه رمضونم داره یواش یواش تمووم میشه...اما امسال بر خلاف پارسال به هیچ کدوم از خواسته هام نرسیدم.....
+
تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 10:19 نويسنده LoOoNy
|
سلام خدا..... بازم اومدم سراغت با دلی پر...چند وقتیه که این دل سنگم به ماتم نشسته.. نمیدونم صدامو میشنوی یا نه..؟ شایدم سرت گرمه بنده های خوبته........ با از ما بهتران......... خدا تو که خودت بهتر از هر کسی میدونی..تو که خودت از همه چی با خبری... میدونم بنده گناهکارتم.. میدونم سراسر زندگیم اشتباه بوده... همه رو میدونم............ این بنده احمقت همه رو میدونه....اما خدا ... بازم کمکم کن.................. دیگه نمیدونم چطوری صدات بزنم تا صدای خستمو بشنوی............ میدونی خداجون........ داشتم فکر می کردم به زندگیم..به این که چه زندگی خوبی داشتم و نمیدونستم... به اینکه چرا با اشتباهاتم قدر زندگیمو خوشبختیمو ندونستم........ اما خدا جون مگه نگفتتی که بنده هاتو می بخشی؟؟؟؟ مگه نگفتی همیشه فرصت برای شروع دوباره هست..؟ یه فرصت می خوام فقط یه فرصت............. یه فرصت برای شروع دوباره...یه شروع خوب... زندگی دوباره...فقط خودم باشم و خودم.....بی هیچ دردسری... فقط به خودت توکل کردم...فقط از خودت کمک می خوام........ همه امیدمو از دست دادم.............. تو این چند روزه چقدر خودداری کردم تا جلو بقیه نشکنم....اما دیگه طاقتم طاق شده... قول میدم جبران کنم..اشتباهاتمو..گذشته مو..فقط کمکم کن.... کمک می خوام خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.... .......................... آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری، آنگاه که حتی گوشت را می گیری تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را میبینی و بنده خدا را نادیده میگیری، می خواهم بدانم دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خود دعا کنی..؟ ***سر سفره افطاری منم دعا کنید..... التماس دعا
+
تاريخ شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 15:32 نويسنده LoOoNy
|
خود کرده را تدبیر نیست......... خودم میدونم.......... به قران خودم میدونم.... اما خدا جون اگه بنده گناهکارت به درگاهت توبه کنه... دستای خسته و تنهاشو به طرفت دراز کنه و ازت بخواد که کمکش کنی بازم ردش می کنی؟؟ مگه نگفتی حتی اگه بنده هات بدترین گناه هارم بکنن می بخشیشون؟؟؟ مگه نگفتی بزرگترین جرم هارم بکنن اگه توبه کنن می بخشیشون؟؟؟؟ مگه نگفتی حتی اگه کسی ذنا کنه و اونوقت سرشو بذاره رو خاک و توبه کنه می بخشیش؟ من که هیچ کدوم اینارو نکردم؟ پس چرا نمی بخشی منو؟ مگه توبه نکردم؟مگه استغفار نکردم؟ قسمت دادم به محمدت،به بزرگیت گفتم خدایا بهش بگو که اشتباه می کنه... قسمت دادم خدایا بهش بگو من مستحق این نیستم... من بچه تر از اونیم که بخوام تاوان به این بزرگی رو بدم... خدایا یعنی همه تاوان بچگیاشونو به این زودی میدن؟ یعنی خدا جون من انقدر بدم که ارزش بخشیدن رو ندارم؟؟ پس خدایا اونایی که گناهان کبیره می کنن چی؟ خدا................................... انقدر خستم...انقدر اعصابم متشنج هست...که نمی تونم فکر کنم... موندم تو کار دنیا.... قرار تاوان پس بدم..تاوان کاری رو که نکردم... قراره مجازات شم اونم به دست بنده خدا....اونم به قیمت نابودی زندگیم........... این عدالته؟ این انصافه؟ ........................... پس خدای من کجاست؟؟؟؟ ... پ.ن:تو که انقدر دم از خدا می زنی...به نظرت با این کار آروم میشی؟؟وجدان درد نمیگیری؟؟ تو که انقدر خداتو دوست داری مطمئنی که خدا هم با این کارت موافقه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+
تاريخ پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 13:9 نويسنده LoOoNy
|
.................. هیچچی به ذهن خستم نمیرسه که ازش حرف بزنم... خستم........... می خوام نباشم...... فقط همین........... ........................ پ.ن:یه روز گفتی یه روز حقایق زیادی برات آشکار میشه..روزی که خیلی دیره.. اما من می خوام بدونم اگرچه دیر باشه... پ.ن:تنهام بذار.......................... پ.ن:بجایی رسیدم که هر لحظه مرگمو می خوام. .می فهمی؟؟ .منم آدمم. .نکنه اینو یادت رفته؟ پ.ن:تو که قراره یه روز هستمیو بر باد بدی.... هر چه زود تر بهتر.. .شاید منم زودتر از دست این زندگی خلاص شم.. پ.ن:این روزا کارم شده گریه... هر لحظه..با هر حرفی گریه میکنم.... نی نی شدم... پ.ن:دیگه حتی خدا هم دوسم نداره.. پس چرا کمکم نمی کنی؟؟؟ پ.ن:...................................................................................
+
تاريخ دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 18:37 نويسنده LoOoNy
|
سهم من از زندگی این است... بخواهم یا نخواهم.... باشم...فقط باشم... ببینم و دم نزنم.... بشکنم و سکوت کنم............ اشک در چشمانم جاری باشد اما احدی آن را نبیند... شاید سهم من از زندگی همان تکه آجری باشد به جای قلبی در سینه ام......... یا شاید آسمانی بی ستاره............ ................. دلم برای کودکی هایم....برای شیطنت هایم....برای خنده هایم تنگ شده است.... دیر گاهیست که تکیه به دیوار دلتنگی هایم داده ام... تک و تنها...... دیر گاهیست که خنده با لب هایم غریبگی می کند....گویی او هم فرار می کند... دلم برای خویشتن خویش تنگ شده است............. دیر گاهیست که گم کرده امش...... دلم برای تو....برای خودم.........برای لبخندت.... تنگ شده است.... دلم می خواهد فراموش کنم همه آنچه را که برایم بیادگار گذاشته ای را... همه آنچه را که از آشنا و غریبه بیاد دارم......... دلم می خواهد فراموش کنم...همانگونه که فراموش شدم.... به همین راحتی....به راحتی فراموش شدن.......... دیرگاهیست که فریاد هایم به گوش هیچ کسی نمی رسد... دیر گاهیست که دستان سردم را کسی در دست نگرفته است... دیر گاهیست که مرحمی برای قلب مجروحم نمی یابم.... شانه هایی برای ضجه هایم............ آری فراموش شده ام..................... در میان پیچ و خم های این کوره راه تنهایی فراموش شده ام...... **** پ.ن:نبودن هیچگاه به تلخی فراموش کردن یک بودن نیست... پ.ن:کنکورمم گند زدم رفت...گذاشتم برا سال بعد.... پ.ن:در جواب کسی که برام کامنت داده بود:اگه قرار باشه من دل کسی رو بشنکم..اونوقت به این زودی تاوان پس بدم..در ازاش از کنکور قبول نشم..پس یا باید دل من دل نباشه همون تخته آجر باشه..یا هم الان خیلیا بدبخت شده باشن...حرف بی منطقی بود...آشنا میزنی...جرئت داشته باش با اسم و نشونی کامنت بده.. پ.ن:زندگی همچون کلافی پیچ در پیچ است..اولش پیچ است و آخرش هیچ است پ.ن:آپدیت این دفعه م چه کتابی شد... پ.ن:ازت بدم میاد...... پ.ن:چیز زیادی ازت نخواستم...فقط یه درخواست...دونستن چیزایی که فقط به خودم مربوط بود.. اما تو انقدر با انصافی که حتی این حق رو هم ازم گرفتی...باشه به جهنم....حفظ اسرار کن.. پ.ن:مرام و وفای دوستان را عشق است..وقتی براشون منفعتی داریم بیادمونن..اما وای به اون روزی که دردشون نخوریم...حتی یادی یهم نمی کنن که ببینن این دیوونه مرده ست، زنده ست...خیلی جالبه...
+
تاريخ سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 18:42 نويسنده LoOoNy
|
فقط چند روز دیگه... ۶ تیر.... دعام کنید.... با این کنکور مسخره ممکنه سرنوشتم عوض شه.... یعنی حتما اینطوره.... می ترسم...... برام دعا کنید.... فدای دوستای با مرام........
+
تاريخ جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 17:8 نويسنده LoOoNy
|
دیشب تو اوج غریبی و تنهاییام یه گوشه نشسته بودم و داشتم به حال خودم زار میزدم....
حالم خیلی بد بود...الانم هست.... دلم به اندازه تمام تنهاییام..به اندازه تمام دلها گرفته بود... یه کوه غم رو دلم نشسته بود...دلم می خواست کسی پیشم باشه تا باهاش حرف بزنم...اما... اما هر چی گشتم هیشکی رو پیدا نکردم تا سرمو بذارم رو شونه هاشو ضجه بزنم... اطرافم پر بود از آدما..آدمایی که تو عالم خودشون بودند و غافل از حال زار من.... داشتن نفس می کشیدن...داشتن می خندیدن.... اما من... غرق تنهاییام//////////// سعی می کردم طوری حرف بزنم تا مبادا کسی به غم صدام...به بغض صدام پی ببره... حالم خیلی بده....بدتر از اونی که فکرشو بکنی... بازم سکوت کردم...چون هیچکی رو پیدا نکردم تا درد دل واموندمو بهش بگم... چون همه باهام غریبه بودند...چون مجبورم سکوت کنم... دیگه هیچچی آرومم نمی کنه... دیگه هیچچی خوشحالم نمی کنه... فقط مرگ می خوام...میفهمی؟؟؟ مرگ شاید مرگ آرومم کنه.. *************** پ.ن:هیچ سالی به اندازه امسال گند نزده بودم به امتاحانام...فقط امیدوارم که قبول شم.. هر چند که بعیید می دونم...حالا انتظار دارم از کنکور هم قبول شم... اما دیگه هیچچی مهم نیست.... پ.ن:یه چیزی درونم شکسته... پ.ن:دارم بزور زندگی می کنم....بی هیچ هدفی.. پ.ن:یکی بهم میگفت:سلام به دختری که هر روز در حال شکستنه...آره دارم میشکنم...بدجور میشکنم...
+
تاريخ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 13:10 نويسنده LoOoNy
|
*!گریستم جایی برای ماندن نیست،صدا آمد جایی برای رفتن نیست* با تواِ لعنتی.... با تو که داری داغونش می کنی...... با تو دیوونه....... بازم تنهاییا بازم بی کسی ها اومده سراغش... خسته شده از اینهمه دروغ...از اینهمه فریب...... از این بغضی که راه گلوشو بسته.... خسته نشدی؟؟؟ هی دیوونه!!! با تواِ...تو چی؟ توام خسته ای؟از بودن؟ از نفس کشیدن؟از زندگی کردن بین این آدمایی که چیزی از زندگی سرشون نمیشه؟ داره بالا میاره... بازم سکوت کرده...بازم اشک تو چشاش نشسته... درست مثل همیشه.... اما نه کسی بغض صداشو فهمیده ، نه اشک چشاشو... بازم مثل همیشه زل زده به یه نقطه و داره فکر می کنه....به خودش...به اطرافش... به این دنیای لعنتی که هیچ وقت مطابق میل جلو نمیره... فقط و فقط دلش می خواد بخوری زمین... داشت فکر می کرد....به خودش... به اینکه چقدر غریب شده..چقدر تنها شده..... به اینکه چقدر براش سخته که تو اوج تنهاییاش..تو اوج بی کساییاش به کسی تکیه می کنه اما اون... یهو جا خالی میده.... می خوره زمین...اما هیچ احمقی دستشو برا بلند کردنش دراز نمی کنه.... اونم بدش میاد ازش....مثل همه..... اونم تنهاش میذاره.... میره....اونم میره...درست مثله همه.... برای همیشه.... برای ابد..... .... *********** پ.ن:حالم اصلا خوب نیست.... *بغض راه گلومو بسته....نمی تونم نفس بکشم..اما بازم سکوت کردم.. بازم تنهاییامو،درد و رنج هامو با خودم تقسیم کردم... پ.ن:دستم به نوشتن نمیره...دیگه نمی تونم بنویسم...صد بار نوشتم و پاک کردم.. آخرشم شد این!!! پ.ن:دیگه هیچچی آرومم نمی کنه...، حتی نوشتن.... پ.ن:یه احساس غریبی دارم،سکوت،استرس،اضطراب،وحشت،تنهایی....مرگ... فقط می خوام نباشم.....این مهمه! "اگه زندگی مرگه و مرگ زندگی... پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگی"
+
تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 18:41 نويسنده LoOoNy
|
سال نو رو به همه دوستان عزیز...
دیوونه های گل و کلیه بچه های آنتی لاو تبریک میگم... امیدوارم که سال پر باری براتون باشه... سالی توام با سلامتی... سرشار از شادی........ موفقیت................ مثل امسال مزخرف نباشه............. که بخوام بالا بیارمش.... ..................................... خوب و خوش و سلامت باشید......... برا منم دعا کنید......... تا سال بعد خداحافظ
+
تاريخ چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 13:26 نويسنده LoOoNy
|
امسال مثل هر سا ل جشن تولدم را در گوشه اي نشستم... كيك خيال يك سو... شمع اميد رويش... يك فوت كوچك از من... نابوديم مبارك....! چه دیدگاه مزخرفی............. نمیدونم هنوزم به همه چیز انقدر بدبینانه نگاه می کنم یا نه....... زیاد مهم نیست.................. چون دارم خیلی چیزا رو فراموش می کنم................. قراره تا پایان این سال نحس همه چیزو فراموش کنم.... گذشته تلخم رو... خاطرات بدم رو........... تمام سبقه های ذهنم رو............. دیگه زیاد مته به خشخاش نمی ذارم............. می خوام راحت باشم................................ بی هیچ دغدغه ای.................................. با این آدمای الدنگ و بیخود هم اصلا کاری ندارم.... میخوام خودم باشم و خودم.......................... ................... می خوام دوباره از نو شروع کنم..................... ........................ تجربه های خوبی بدست آوردم.............. اینکه به هیچ چیز اعتماد نکنم............ هیچ کس صادق نیست..................... حتی اونی که محرم رازت می دونیش............ اینکه این انسان چهار پا هر کاری می کنه تا فقط به منافع خودش برسه... حتی با قرار دادنت به عنوان پلی برای رسیدن به هدف کثیفش... و خیلی چیزای دیگه........... ... پیشاپیش سال نو رو هم به همه زندگی دوستان تبریک می گم... برای همه سالی خوش و شادی رو آرزومندم........... سلامتی آرزومندم................ برای بعضی ها معرفت.... بعضی شعور............. و بعضی دیگر عشق ودوستی.... سال نو با همه تلخی و شیرینی هاش مبارک
+
تاريخ سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 11:19 نويسنده LoOoNy
|
چقدر دلم گرفته.... اما مثل هميشه تنهام......... چرا وقتي ميگم تنهام همه مي خندن بهم؟ چرا هيشكي نمي خواد بفهمه؟ همه خودشونو زدن به ابلهي.... چرا همه مسخره م مي كنن..؟ حتي ديگه دلم نمي خواد كه بنويسم... چون همه به حرفام مي خندن................... اعصابم خورده....... خسته م........... درسته حرفام تكراريه.....اما به قرآن خسته م......... از همه چيز............ چقدر دوست دارم بميرم............. حالم خيلي بده.........! تو يه مدت كوتاه كه به همه دور و بريام اعتماد كرده بودم.... همزمان از همشون ضربه خوردم........ وقتي يادش مي افتم حالم بهم ميخوره......... نفسم بالا نمياد..... اونوقته كه احساس غريبي و تنهايي مي كنم......... اونوقته كه دلم به اندازه يه دنيا ميگيره.................. وقتي مي بينم من ناراحتم و همه خوشحال........ وقتي مي بينم من رنج مي كشم و بقيه كيفشون كوكه!!!!!!! وقتي مي بينم من اعتماد مي كنم و بقيه سو استفاده مي كنن از سادگيم.. از خدا گله دارم................ ميدونه كه چقدر خسته م.... ميدونه كه چقدر تنهام........... ميدونه كه هيچ دلبستگي به دنيا ندارم.... اما نمي خواد راحتم كنه...................... نميدونم چرا مي خواد عذاب بكشم.............. هميشه سعي داشتم دردمو بروز ندم.............. و همين باعث شده كه هيشكي نفهمه حرفامو........... آخ كه چقدر فكر مي كنن من آدم خوشبختيم.............. همون روز به بدبختيم،به حماقتم،به سادگيم پي بردم........ آخ كه چقدر دل شكسته شدم........ همه اميدم رو،اعتمادم رو از دست دادم............ و حالا كه در بدترين شرايط روحي به سر مي برم.... هيشكي نيست كه حالمو بپرسه............ هيشكي نيست كه دردمو بفهمه.............. فقط گريه كمي سبكم مي كنه................. ..................... ..................... ..................... ..................... دلم مي خواد اين زندگي نكبتي رو بالا بيارم............ ..................
+
تاريخ پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 23:12 نويسنده LoOoNy
|
بغض راه گلومو بسته! تنها تر از هميشه... دارم با خود حرف ميزنم...با خودِ خودم............................................ آره با خودم... حتي نميدونم بخندم يا گريه كنم....! امشب به همه چيز پشت پا زدم........... به همه چيز و همه كس.... به هر چيزي كه تو اين زندگي لعنتي بود... حتي به خود اين زندگي لعنتي....................... حتي به خودم............ امشب تو اوج تنهايي و غريبي مهم ترين تصميم زندگيمو گرفتم....... بي اينكه احدي ازش خبر داشته باشه........... ههههه! چه مسخره........... مگه قراره كي بفهمه....؟ مگه تا اين موقع كسي هم بوده كه بخواد بفهمه.........! دارم مزخرف مي گم........... من هميشه تنها بودم............ هميشه حرفامو ريختم تو خودم..................... هميشه سكوت كردم.................. آخه دوستي هم نداشتم كه باهاش حرف بزنم...................... هر كي هم ادعا مي كنه كه دوستمه عين سگ دروغ ميگه...................... د و سـ ت.... چه واژه مزخرفي.... هيچ كس دوست من نبوده!!!!! همه فقط از پشت خنجر زدن بهم.....تو لحظات سخت و دردناك زندگيم هيشكي پيشم نبوده... اين يعني دوست؟ كه فقط براي منافع كسي باهاش دوست بود؟ من از اين دوستي بيزارم... از خودمم بيزارم........... كه چرا اينقدر بد هستم...!!!!!!!!!!!!!! بَــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد!!! دلم گرفته به اندازه تموم دلها....! خسته م............خسته شدم................از همه چيز و بيشتر از همه از خودم
اما دنيا پر از ريا و دروغ است...! و مرا نيز اينگونه مي خواهد...! امروز بر سادگي خود گريستم....و يا نه خنديدم!!! وقتي ديدم چه راحت به اتهام ساده دلي،دل ديگري را رنجاندم... آيا گناه از من بود كه بي ريا بودم؟ يا گناه از نگاه ديگران است كه مرا رياكار مي خواهند.... چگونه تاب آورم اين نگاههاي سنگين را..؟ مي گريزم و خود را تنها مي يابم....! در تنهايي غرق سكوت مي شوم.... سكوتي سنگين كه راه فرياد را بر من مي بندد..! و چه زجر آور است سكوتي كه در درون سينه ام حبس شده است... كاش ميممردم.. ديگر طاقت اين زندگي را ندارم... كاش ميشد امشب كه مي خوابم ديگر بيدار نمي شدم...
+
تاريخ سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 12:42 نويسنده LoOoNy
|
دلم سخت گرفته... درس كه سهله....حوصله نفس كشيدن هم ندارم.... بازم غم تو دلم لونه كرده.... بازم ديوونگي ها اومده سراغم... و من بهتر از اين جا نه جايي دارم براي تخليه درونم و نه گوش شنوايي براي حرفام و نه شونه هايي براي.................. ديروز داشتم فكر مي كردم.... آره... بعد از يه مدت طولاني....... آخه دلم حسابي گرفته بود....... از همه چيز........ همه چيز دس به دست هم دادن و گند زدن به روزم......... به حالم... به اعصابم........ يه احساس بدي دارم.... شايد انزجار... فرار... نفرت.... بغض راه گلومو بسته... چرا؟ خودمم نميدونم... ميدوني ديوونه... من خيلي به خودم فكر مي كنم.... هيچ وقت از خودم دل خوشي نداشتم.... هيچ وقت خوب نبودم......... اَه ه ه ه ه ..... چقدر دلم برا خودم ميسوزه.... آخي... كوچولوي بدبخت!!!!! راهشو تو اين كوره راه ظالم زندگي گم كرده... ..................................... چقدر دلم برا اينجا تنگ شده بود... براي تك تكتون... براي كامنتاتون... چه زود فراموشيديد رفيق ديوونه تونو..... انگاري تو هم داري فراموشم مي كني رفيق نارفيق....! ميخوام تورم به فراموشي بسپارم... تا تو هم بشي يه خاطره.... براي هميشه....! ... چه بخواي چه نخواي....
+
تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 9:30 نويسنده LoOoNy
|
سايه،! گفتم به روشني ديگر نيايد... مرگ بستر نااميدي بود و از حضور سايه وار آينه ها تاول زدند... من قصاصِ عشق را تا بي نهايت داده ام.... تمام آنهايي را كه در برابر خورشيد ايستاده اند،به مهماني مرگ دعوت كرده ام... من فرياد را در سكوت بهت انگيز اتاق هاي ابتذال رنگ قرمز زده ام... تنفر از نيستي عشقم را معنا مي كرد... نگذاشتند كه بماني...و سايه حقارتشان،بودنشان را وهم انگيزتر مي نمود گفتم به خورشيد ديگر نتابد و در برابر نور ديگر نخواهم ايستاد.... اما حقايق واقعيتي ديگر داشت...! نيستم... و ابرها نميدانند كه نمي بارند... مجتبي سميع نژاد
+
تاريخ شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 0:37 نويسنده LoOoNy
|
با سلام خدمت دوستاي گلم و تشكر از بابت سر زدن ها، به ياد بودن ها و كامنت گذاشتنهاتون..... راستش براي مدتي ديگه نمي نويسم..... آخه قرار برم درس بخونم... و برنامه ريزي جوري تنظيم شده كه اين وسط كامپيوتر و تلويزيون و مهموني و گردش .و.... از بيخ حذف شدن............. براي هميشه نميرم........... ولي دوست دارم وقتي برگشتم و بهتون سر زدم نگيد كه فراموشم كرديد.... براي همتون آرزوي موفقيت و شادكامي دارم... برام دعا كنيد خيلي زياد...چون بايد حتما امسال قبول شم... در پناه خالق يكتا شاد و مستدام باشيد...
رشته كارشناسي
گرافيك خودشم سراسري قبول شم... براي قبوليم تورو خدا دعا كنيد...
+
تاريخ سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 12:35 نويسنده LoOoNy
|
W W خيلي سخته.... اينكه بخواي هميشه با نفرت زندگي كني.... اينكه حتي از نزديكانتم نفرت داشته باشي... از لحظات تلخت......... از آينده مجهولت........ اينكه بخاطر غرورت بخندي اما تو خلوتت گريه تنها مونست باشه........ حالم داره بهم مي خوره... از خودم... از تو... از همه اين آدماي نفرت انگيز........ از اين دنياي وانفسا كه معلوم نيست كي براي كي، چي براي چيه! از اين لحظات تلخ كه به پايان نميرسه........ يادمه يكي بهم مي گفت: سلام به دختري كه هر روز در حال شكستنه!! آره راست مي گفت......... چقدر خوب تونسته بود در موردم قضاوت كنه...! درست زده بود به هدف....... شايد فكر مي كني همه اينايي كه مي گم دورغه.... چون هيچ وقت نتونستي بفهمي تو عمق اين چشمها چي هست. چون هيچ وقت نتونستي و نمي توني كه بفهمي... هم خودمو هم حرفامو........ ........ عُقم ميگيره از اين زندگي نكبتي... دارم بالا ميارم... .... ديگه حتي نوشتن هم نمي تونه آرومم كنه............ -.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.- پ.ن:به همه عالم و آدم حسودي مي كنم.... ، از همه شون نفرت دارم.... پ.ن:چقدر بدبختم من كه حتي يه دوست واقعي هم ندارم كه بشينم درد دلم بهش بگم... حرف دل به جهنم....من حتي يك دوست هم براي خودم ندارم....چون به اين نتيجه رسيدم؛ كه مثل خودم دوستامم ازم نفرت دارن؛ حالشونو به هم ميزنم....خيلي وقته كه بهم ثابت شده بايد حرفامو با خودم به گور ببرم... پ.ن:مامان خوبم تولدتو بهت تبريك ميگم.... هرچند كه انقد بي عرضه بودم كه....... پ.ن:گريه كردم يواشكي اما هنوز تخليه نشدم... ........ پ.ن:دلم هواي يه جاي مذهبي رو كرده شايد يه امام زاده... شايد بتونم شفاي درد درونم و ازش بگيرم...
+
تاريخ پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 10:29 نويسنده LoOoNy
|
قلبم داشت از سينه ميزد بيرون...... انقده دوييده بودم.......................... شايد 3 بار نه شايدم بيشتر... اصلا شايد اون استرسي كه از چهره م ميشد خوندش باعث شد كه قلبم از جاش كنده شه! واستاده بودم سر كوچه......... با قيافه ژوليده.... با كفشايي كه بندشون باز بود.... ........چرا؟ هي رفتم اينور....هي برگشتم........... هر كي اومد يه چيزي گفت......... لابد فكر كرده بودن از خونمون فرار كردم... شايدم مي گفتن لابد بابام كتكم زده....! چه مسخره..... اما اين وسط به فكر هيچ احمقي هم نمي رسيد كه شايد.... شايد.... شايد چي؟ شايد اين ديوونه ژولي پولي.... ................... نه بايد مي گفتم: شايد اين وسط يكي داره تلف مي شه.... يكي داره جون ميده............ دلم مي خواست همونجا گريه مي كردم........ انگاري از فضا اومده بودم..... هر كي ميومد زوم ميكرد روم... دلم مي خواست داد بزنم........ بگم هي مردم... اي گرگ هاي بظاهر گوسفند.... چيه؟چه مرگتونه! ديوونه نديدين.....؟ يا....؟ ......... پ.ن:حالم بده!!!نفسم بالا نمياد.. پ.ن:من نميدونم مردم چرا انقد نفهمند! پ.ن:براش دعا كنين....مي گن حالش خوبه..! پ.ن:انگاري آقاي توحيد راست مي گفتن.... شايد تغييري،تحولي در من ايجاد شده..... كه نميذاره بنويسم...... بنظرم حرفام ديگه بوي نفرت نميده،و من اينو نمي خوام..! پ.ن:برای سلامتی پسر داییم دعا کنید!!!! پ.ن:سر سفره افطاری من و فراموش نکنید تورو خدا... اوضام حسابی خیطه!
+
تاريخ چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 18:49 نويسنده LoOoNy
|
چقدر دلم گرفته........ بعضي وقتا،وقتي ناجور دلم ميگيره با تمام وجودم احساس ميكنم كه به كسي نياز دارم كه بتونم خودم رو تخليه كنم............ مثله هميشه دارم حرص مي خورم................. دلم ميخواد بشينم و يه دل سير گريه كنم........ چقدر به گريه كردن نياز دارم.........! هي تو....! هنوزم از من بيزاري؟ چقدر احساس بدبختي و حقارت مي كنم وقتي بهم مي گي محاله كه ببخشمت........! اصراري ندارم كه ببخشي...........! بخشش يا نابخشش تو هيچ فرقي به حال زار من نميكنه........! عوضش بيشتر حالم از خودم بهم ميخوره................... ولي چه حس بدي داره................ ميدونستم كه بدم ولي نميدونستم تا اين حد!!! چه خنده دار........... خنده؟ نه بايد مي گفتم گريه............ بايد بشينم به حال خودم گريه كنم........ شنيدي ميگن آش نخورده و دهن سوخته؟ جريان منم همينه! چقدر راحت قضاوت مي كني و چقدر راحت حكم اعدام براي احمقات صادر مي كني...! تا حالا به خودتم فكر كردي؟ يا همش دوست داري كه از من ايراد بگيري؟ ايراد كه نه............ شايد تحقير! تهمت........ ولش كن اصلا اين حرفا چه دردي رو درمون ميكنه؟ احمق جون دارم كم ميارم.................................... دوست دارم بنويسم اما دست هام،ذهنم ديگه كار نمي كنن....ديگه كمكم نمي كنن......... ***** پ.ن:يه معذرت خواهي به يه دوست،شايدم يه ديوونه بدهكارم............ بابت همه چيز و همه چيز.........كه ازشون ناراحتي ازشون نفرت داري.... از تمام اون لحظاتي كه گذشته............. بابت تموم اون لحظاتي كه فكر مي كني من خرابش كردم...! من زهرش كردم برات و بابت اينكه فكر مي كني كه اشكتو در آورم.... دوست خوبم ازت معذرت ميخوام. پ.ن:رفتيم و با دست پر برگشتيم البته با سر بلندي......... پ.ن:داوري شون خيلي افتضاح بود....و البته مهمون نوازيشون...! مثلا چون به غير از من و دوستم كسي تو رشته صفحه آرايي و لَت كار نفرستاده بودم و تعداد زياد نشده بود روشون داوري نكرده بودند كه اول دوم سوم انتخاب كنن.! پ.»مثلا اينكه يه عالمه زحمت بكشي بري بالاي سكو بعد ازت فقط تقدير شفاهي شه! پ.ن:اين وسط اين مهم بود كه شهر ما بين اون همه هنر جو، اون همه شهر،اول شد با مقام هايي كه آورد و چه دعواهايي هم كه افتاد سر اين موضوع،آخه همه داشتن حرص مي خوردند!بخصوص كرمانشاهي ها! بچه هاي كوثر و ميرك واقعا خسته نباشين! پ.ن: لعنت به من كه اينهمه دروغ گو فرض مي كني منو! پ.ن:متاسفم برات كه با وجود اينهمه بي اعتمادي بازم بيخيال نميشي!
+
تاريخ جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 13:3 نويسنده LoOoNy
|
شايد عادت كردم به اينكه هميشه تقصيرارو گردن اين و اون بندازم....... شايدم چون هميشه متهم شدم مجبور شدم كه اينكارو بكنم........ نميدونم تو اين ديوونه خونه بجز چرت و پرت از چي ميشه نوشت.............. از زندگي؟ ميدوني زندگي هميشه هم براي من بد نبوده اما يه جورايي ازش نفرت دارم....... همش دارم از زندگي و واقعيات تلخش فرار مي كنم............ از همه كس و همه چيز كه باعث شدند ديد من نسبت به زندگي اينقدر بد بشه...................... از همه كسايي كه باعث شدند كه اينقدر تلخ باشم...........بد باشم...نفرت انگيز باشم...... ميگيد ديگه از نفرت ننويسم و از موضوعات ديگه اي هم بنويسم اما واقعا نميدونم از چي بنويسم......... از خودم؟ خودي كه هميشه تنهاي تنهاست؟ يه خودِ تنها،مغرور،ديوونه،احمق،ابله،نفرت انگيز، يه خودي كه انقدر تلخه كه هميشه باعث ناراحتي اينو اون شده؟ از خودي كه؟ يه دختري ساخته كه از همه چيز گريزونه؟ يا از خودي كه نميدونه براي چي براي كي داره زندگي مي كنه؟ اصلا هدفش از زندگي چيه؟ خودمم نميدونم................................................................ دوست دارم بنويسم....اما انگاري عادت كردم كه حرفامو بريزم تو خودم......... عادت كردم به تنهايي........................... چقدر خوبه تنهايي...........هميشه خودت باشي و خودت........... اما بعضي وقتا.........احساس مي كني كه چقدر به كسي احتياج داري.............. تا بتوني براش حرف بزني........... تا بتوني براش......... انگاري كم كم خودمم دارم زر ميزنم......... دوست دارم بشينم و همه چيزو بنويسم همه اون چيزايي رو كه اذيتم مي كنه رو........ اما گفتم كه انقدر غرور دارم كه نمي تونم بنويسم........ و هميشه اين غرور لعنتي بوده كه داغونم كرده........... لعنت به من و لعنت به اين غرور لعنتي! *********** پ.ن:حوصله م سر رفته...تابستونه و مثلا تعطيلات.... منم مثل هميشه بيكار......... پ.ن:ممنون از تك تكتون،وقتي كامنتاتونو مي خونم واقعا خوشحال ميشم كه دوستايي مثه شماها دارم........ تعداد نظرات برام اصلا مهم نيست،مهم اينه كه يك نفر باشه بخونه مطلبمو......... پ.ن:اگه بعضي وقتا دير بهتون سر ميزنم؛برنامه م اصلا مشخص نيست... همه چيم قاطي پاطيه...! پ.ن:كارام تو جشنواره دوسالانه انتخاب شده..... 21 تا 25 ميريم اروميه و در نتيجه نيستم....
+
تاريخ چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 19:47 نويسنده LoOoNy
|
تورو خدا اينقدر به من خرده نگيريد.... بخدا من انقدر مغرور و انقدر بي كس هستم كه تا امروز يك كلام از حرفاي دلمو ، يك كلمه از حرفايي رو كه اين همه آزارم ميده رو به كسي نگفتم....... فقط گاهي ميام و مثلا خودم تخليه مي كنم........ تورو خدا اينقدر حرفاي عاقلانه نزنيد اينقدر نصيحتم نكنيد كه من از نصيحت بيزارم........ بابا جان مرض ندارم كه بخودم همين جوري بد و بيراه بگم....... درد دارم.... مي فهمي؟ ! د ر د ! معلومه كه نمي فهمي .... چون درد نكشيدي كه بفهمي....... چون انقدر خوشبختي كه معني بدبختي رو نفهمي......... .......................... چون سرت انقدر به مسائل و اطرافيانت گرمه كه نفهمي...... چون انقدر دوست و معشوقه و دلسوز داري كه نفهمي.... چون معني بي كسي رو نميدوني....... چون نميدوني وقتي حرفات تلنبار ميشه رو دلت بايد باهاشون چيكار كني چون اصلا حرفي نداري كه رو دلت بمونه............ اگرم بمونه لابد شونه هايي رو داري كه بهشون تكيه كني و از غم ، از درد، از بي كسي براش زار بزني........... چون مثل من از اينكه به حرفات نخندن همه حرفاتو نميريزي تو دلت... از ترس خنده.... از ترس مسخره كردن........ بدبخت! بفهم چي ميگم.............. سرم داره مي تركه............ اعصابم خط خطيه....... مي خوام سرم رو بكوبم به ديوار........ شايد آروم بشه دلم ميخواد يه جايي باشه دور از همه......... برم داد بزنم.....فرياد بزنم............ بگم دردمو............ اما............ واي.ي.ي.ي.ي.ي.ي. ............ ......... ...... .... .. . پ.ن:هر كي اعصابش نمي كشه دستنوشته هاي احمقانه مو بخونه من التماسش نمي كنم كه بخونه........ وبلاگ براي من حكم يه همدم داره....... من اينجا رو باز نكردم كه كسي نظر بده.... بدون نظر هم مي تونم بنويسم.... پس هر كي ناراحته اصراري نيست كه زحمت بكشه و بياد اينجا... پ.ن:براي بار هزارم مي گم من قصد مردن ندارم، لطفا هي اين كلمه كوفتي مرگ و خودكشي رو تكرار نكنين... اگرم من نخوام بميرم آخرش شما هدفمندم مي كنين....!
+
تاريخ دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 14:59 نويسنده LoOoNy
|
چقدر احساس غريبي مي كنم... خيلي وقته كه با تنهايي و بي كسي خو گرفتم... اما تازگيا............! نميدونم....... نميدونم..... تا حالا به خودت،به گذشته ات،به آينده ات فكر كردي؟ به اينكه چي بودي و به دست ديگران چي شدي؟ هموني كه خواستي شدي؟ يا هموني كه اين و اون خواستن؟ وقتي به گذشته ام،به زندگي م نيگاه مي كنم هيچ نقطه روشني نمي بينم....... هميشه تنها بودم.... هميشه تلخ بودم. يه ديوونه...يه احمق،يه ابله..... يكي بودم بازيچه دست اين و اون.... هركي هر طرفي كه عشقش كشيده هُلم داده......... يكي شدم مطابق خواسته ديگران..... يكي................! نميدونم.... نميدونم دلم چي مي خواد؟ روح و روانم چي مي خواد........... مثل يه ديوونه منگ اين ور و اونور مي رم....و؟ چقدر حس بديه غريبي........... تنهايي.............. چرا هيشكي نمي خواد منو از تنهايي از غريبي از اين منجلاب بيرون بكشه....... همه نشستن و هاج و واج به اين ديوونه نيگاه مي كنن...... تا حالا شده چيزيو بخواي؟ تمام شب و روزتو به اون اختصاص بدي؟ به اميد رسيدن بهش؟ اما....... نذارن؟ نذارن كه بهش برسي چون خودشون نرسيدن؟ ....................... زندگي مال منه!!!! ولي ............ پس چرا هدايتش به دست خودم نيست؟ من مي خوام خودم بسازم زندگي مو با همه تلخي هاش....... با همه تنهايياش.... با توام ديوونه....تويي كه خودتو كردي راننده زندگي من......... نيگه دار همين جا پياده مي شم....
+
تاريخ یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 14:19 نويسنده LoOoNy
|
هی دیوونه....! ****** شاید مستحق بوده باشم........... کسی نمی خواد کمکم کنه؟ منو از این سردرگمی ها نجات بده؟ ******* پ.ن:بازم قاطی کردم....
+
تاريخ سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 18:26 نويسنده LoOoNy
|
! تا حالا به خودت فكر كردي؟؟؟؟ به اينكه چقدر شعور داري؟؟ چقدر مي فهمي؟ چقدر اهل عمل هستي؟؟؟ به اينكه دردات از كجا سرچشمه مي گيره؟؟؟ هان ديوونه؟ به اينكه كه اصلا دردت چيه؟ مسبب دردات كين؟ معلومه كه فكر نكردي................. چون تا بودي با خودت درگير بودي............ چون اصلا فكري نداري...................!!!! چون هيچ وقت هيچ چيزت دست خودت نبوده! چون هميشه يكي هلت داده جلو.... چون بجاي خودت تصميم گرفتن........... چون ديوونه اي..... مي فهمي يه ديوونه! ميگن خدا تو دادن عقل به انسانها عدالتش رو به حد كمال رسونده...... ميدوني چرا؟ آخه نمي توني كسي رو پيدا كني كه از عقلش ناراضي باشه......... مثل همين ديوونه هاي عاقل صفت!!! چقدر مسخره ست چيزي ندوني و نفهمي اما خودتو عقل كل بدوني....... نفهمي اما.............. زياد زور نزن مطمئنم كه نفهمي! انقدر نفهم كه حتي به خودت ارزش اينو نميدي كه يه ذره هم كه شده فكر كني.............! اصلا به اين فكر كردي كه چرا اسمم لوني هست؟؟؟ به اينكه چرا آدرس وبلاگم اونه؟ اصلا به اين كه دردم چيه؟ به اين كه چرا مي نويسم...؟ معلومه كه فكر نكردي............. گفتم كه انقدر مشغله ي ذهني مزخرفي داري كه نخواي به اين چيزا فكر كني؟ همش تو اون ذهن كوچيكت پر از حرفاي مزخرفي چون عشق، دوست داشتن،پسر،دختر،...... زياد فكر نكن مخچه ت خسته ميشه! مطمئنا برات جالبه بدوني لوني يعني چي...! سري به ديكشنري بزن... پشيمون نميشي! ********************* پ.ن:هيچ چيز وبلاگم بي دليل نيست.... هر اسمي كه تو اين ديوونه خونه ميبيني معني داره! هر حرفي كه مي زنم مخاطب داره! البته مخاطب همه شون يك فرد خاص نيست براي همه چيز دليل دارم! بي دليل نميشه بود!!! پ.ن:يه تشكر از دوستان فقط و فقط به اين جهت كه: دستنوشته هاي احمقانه مو مي خونن! ************ LoOl\ly--->>>>LoN3lY & Cl2aZy Gil2l !
+
تاريخ جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 23:40 نويسنده LoOoNy
|
چقدر بده كه تو اين دنياي بزرگ جايي برات نباشه............. جايي برا نفس كشيدنت................... جايي براي گريستنت...................... جايي براي تنهاييات..................... چقدر غمناكه كه توي اين آسمون پر ستاره حتي يه ستاره هم نداشته باشي............. تو چي...؟ تو چي ديوونه؟ تو هم اينقدر غريبي؟؟؟؟ تو هم ستاره اي نداري؟؟؟؟ كه روزارو به يادش بگذروني؟؟؟؟ تو هم جايي نداري؟؟؟ براي نفس كشيدن............؟ براي................... معلومه كه نداري................! آخه ديوونه ها هيچچي ندارن.............. نه دل دارن.................. نه حق زندگي دارن...................... نه ..................! چقدر مسخره ست....! ببين كي داره حرف از زندگي و دل و حق مي زنه!!!! .......................... كسي كه اصلا نميدونه زندگي چيه........... دل چيه.................. حق چيه........................ بايد فرار كرد.................. از همه چيز و همه كس................... دنيا ، زندگي ،همه چيز و همه چيز............. فقط براي آدماست.............. براي كسايي كه حق زندگي دارن.............. حق نفس كشيدن دارن................ منم بايد برم................ اينجا جاي من نيست................................ بايد برم به جايي دور از همه..................... بدور از اين همه تعلقات و دلبستگي ها................ بدور از اين آدما.................................... جايي كه دست هيچ آدميزادي بهم نرسه................ اينجا دارم نابود مي شم.................................... ميفهمي؟؟؟؟؟ بين اين آدماي نفرت انگيز................. ..................................................نابود ميشم.............................! !!!نابود!!! .........بفهم چي مي گم........ حداقل تو يكي بفهم كه چي ميگم........! ******* اما: پ.ن:در جواب كسي كه مي خواست دلم بسوزه: دوست محترم متاسفانه نميدونم كي هستي،مذكري يا مونث. البته تابلو ميزني كه مذكر هستي.... و اين كه مي تونم حدس بزنم كي هستي.... ولي دونستن اين موضوع انقدر برام مهم نيست كه بخوام از عالم و آدم تحقيق كنم!!! اصلا هم دلم نسوخت..... شايد دل خودت بيشتر سوخت! هر وقت عشقت كشيد مي توني خودتو معرفي كني....البته اگرم نكردي زياد مهم نيست.....مثل خيلي چيزاي ديگه! برام ديگه هيچ چيز حائز اهميت نيست تو هم روش!!! .......!
+
تاريخ یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 12:12 نويسنده LoOoNy
|
بعضي وقتا به حدي از انزجار مي رسم كه از خودمم حالم به هم مي خوره............. ببينم ديوونه........... بالاتر از ديوونگي هم چيزي هست؟؟؟؟ دارم از مرز ديوونگي ميگذرم........... اصلا نميدونم براي چي براي كي دارم روزگار مي گذرونم........ يه جورايي بي هدف ول مي گردم و به ريش دنيا........... مي خندم يا گريه مي كنم؟؟؟؟ خودمم نميدونم................. خنده كه..... خيلي وقته كه نخنديدم....................... گريه؟؟؟؟؟ به حال اين آدماي نفرت انگيز؟؟؟ نه.................. شايد به حال خودم................ به ديوونگي هام...........به احمقي هام.........شايدم ابلهي ها...... به اينكه......... اصلا ولش كن.... اين دنياي نفرت انگيز كه ارزش بحث نداره................. منم كه به اين آدماي نفرت انگيز كاري ندارم......... خودمم و خودم........... ولي نميدونم چرا هيشكي نمي خواد اينو باور كنه..................... البته من عادت كردم كه متهم شم................. متهم به دروغ گويي.................. متهم به........................... عادت كردم كه يه جور ديگه باشم........................................ اوني نباشم كه هستم.............. ولي دارم سعي امو مي كنم كه برم تو جلد خودم................. يكي باشم مطابق با شخصيت خودم................. يه دختر ديوونه................يا دختر احمق...شايدم ابله............. تو چي؟؟؟ كي مي خواي بري تو جلدت؟؟؟ خسته نشدي از بس يه جور ديگه وانمود كردي؟؟؟؟؟
+
تاريخ یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 13:33 نويسنده LoOoNy
|
نميدونم چيكار دارم مي كنم............ بعضي وقتا وقتي به زندگيم نيگاه مي كنم مي بينم چقدر دارم بيهوده وقتامو تلف مي كنم............ يه جورايي هميشه استرس دارم.............. از آينده.............از اينكه خداي نكرده يه روز بخوام عزيز ترين كسامو از دست بدم.... از اينكه قراره چه بلايي سرم بياد.... از اين كه نتونم اوني بشم كه مي خوام.... از اينكه........ انگاري دارم از همه چي فرار مي كنم... از خودم... از آينده... از زندگي........ نمي تونم لذت ببرم از زندگيم........ از لحظاتم.... نمي دونم چي كار كنم.............. همه چي دارم و احساس پوچي مي كنم.................. همه كار مي كنم اما يه جورايي ناراضيم........... هميشه سعي كردم خوب باشم.....اما هميشه بد جلوه كردم....... بدِ بد هم كه نه............اما تو ذهن اين و اون يه چيز ديگه بودم......... نميدونم چرا همه به ظاهر آدما نيگاه مي كنن و قضاوت مي كنن..... حتي نزديك ترين كسام......... تو ذهن اين و اون بد بودم..... چون نخواستم كه تو سر خور باشم..... نخواستم كه سر بزير باشم..... هميشه حرف و زر زدن هاي اين و اون گوش كنم..... تا جايي كه تونستم خودم بودم و خودم............ و اين براي ديگرون قابل تحمل نيست........... من نمي تونم تحمل كنم كه يكي بهم حرف زور بگه......... نمي تونم تو سر خور باشم............ هميشه يه جور باشم........ مطابق ميل اين و اون رفتار كنم............. غروروم اجازه نميده كه با هر كسي بيام و برم و به هر آشغالي چراغ سبز بدم.... يعني يه جورايي به كسي اجازه نميدم كه وارد حريمم بشه......... حتي اگه اين شخص بهترين دوستم باشه................ اي آدما من نمي تونم مثل شماها بد بخت و تو سر خور باشم........ به خاطر اين و اون زندگي كنم............ نمي تونم سكوت كنم....................... گوشاتونو وا كنين................... من نمي تونم مثل شما ها باشم پس بهم خُرده نگيريد و بهم تهمت نابجا نزديد................ ****** من اين وبلاگ رو باز كردم كه خودم و تخليه كنم و حرفامو توش بزنم نه اينكه جايي باشه براي دعواي ديگران......... هر كس دعوا داره لطف كنه بره وبلاگ طرف مقابلش و اونجا هر چي مي خواد بگه......... زِر زيادي هم موقوفه!!!! كامنت هارم بستم كه هيچ كس حق حرف زدن نداشته باشه...!!! انگاري بعضي هاتون فراموش كردين كه تو اولين پستم چي نوشتم!!!! هر كي هم كه ناراحته،اصراري نيست كه بياد اينجا............!!!! در ضمن لطفا اينجا براي من كامنت هاي عاشقانه نذارين قبلا كه گفتم متنفرم از عشق!!!!!!!!!!! در ثاني عشق و با دوست داشتن قاطي نكنين.........
+
تاريخ دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 17:36 نويسنده LoOoNy
با هيشكي كاري ندارم...اينجا فقط برا خودم ميگم............. برا اين دل سنگم...... ميدوني چيه؟؟؟؟؟ ديگه به تنگ اومدم از دست اين آدما................. خسته شدم از بس حرفاي مزخرفشونو شنيدم و گوش دادم........... خسته شدم از بس بهم خُرده گرفتن!!!! بس كه نصيحتم كردن............. بس كه امر و نهي ام كردن...در حالي كه خودشون بدتر از من بودن............ ميدوني چيه؟؟؟؟؟؟ منم از بيخ دلم از جنس سنگ و كلوخ نبود............. منم كسيو دوست داشتم...منم محبت داشتم...منم عاطفه داشتم........ اما نذاشتن.........!!! اما ديگه پشيمون نيستم.............خوشحالم كه ديگه دلي تو سينه ام نيست......... خوشحالم كه دلي تو سينه ندارم كه براي كسي بتپه............ عامل همه ي اينا هم خود آدما بودن....كسايي كه فقط و فقط جلو دماغشونو ميديدن......... كسايي كه................... اصلا اينا كه مهم نيست............ ميدوني چرا؟؟؟؟؟؟ چون ديگه من اوني نيستم كه بودم.................. چون من يه ديوونه ام........... ميدوني چيه؟؟؟؟؟ بازم ميگم كاري به كارتون ندارم اي مردم.............هوي آدما...با شمام............. به يه شرط!!!! شمام كاري باهام نداشته باشين..................... من اگه بدم....اگه ديوونه ام...يا احمق..شايدم يه ابله................. اگه خصوصياتم بده!!!!اگه نمي تونين تحملم كنين............. كسي بهتون التماس نكرده..................... من همينيم كه هستم.....دوست داري؟؟ خوب تحمل كن...................... نه دوست نداري....................؟؟؟ پس ديگه بهم خرده نگير.................با تو ام ديوونه!!! مي فهمي؟؟؟چي دارم بلغور مي كنم؟؟؟؟؟ پا رو دمم نذار!! همين......................................... اين چيزه زياديه؟؟؟ يا تو بلد نيستي راه بري؟؟؟؟ .....؟؟؟ ..؟؟ .؟
+
تاريخ چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 13:30 نويسنده LoOoNy
|
دارم با خودم حرف میزنم.....
با هیچ آدمیزادی کاری ندارم........ از این در که اومدی تو باید خفه خون بگیری................اینجا فقط من حرف میزنم...تو فقط باید گوش شنوا داشته باشی....میفهمی...... باید یاد بگیری که دیوانه شی..................... اینجا هیشکی حق حرف زدن و اظهار نظر نداره........... چون گوشم پره....! پر حرف...حرفای احمقانه........پر نصیحت................... انقد که دیگه جایی برای گوش کردن نداره و فقط میخواد که بگه......... اگه دوست داری که بیای اینجا...اگه می خوای که بیای اینجا................یا باید دیوونه باشی یا سنگدل.... اینجا جایی برای عاشقا نداریم...........!!!! اگه عاشقی.....اگه کسیو دوست داری.....اگه محبت داری تو دلت......اگه...اگه...... اینجا جایی برای تو عاشق نداریم....... اینجا یه دیوونه خونه ست.................................... اگه دوست داری حرف بزنی...بزن......اما حرف از عشق و زندگی و مرگ و هزار تا کوفت و زهرماریه دیگه موقوفه!!! من نه از زندگی سیرم ....نه قصد خودکشی دارم...پس اگه خواستی حرف بزنی زر زیادی نزن که می خوام بمیرم واز جونم سیر شدم. نه عزیز...کار دارم حالا حالا ها................ میدونی چیه؟؟؟؟؟؟ اومدم اینجا که خودم و تخلیه کنم................حرفامو بگم... میدونی چرا؟؟؟؟؟ چون تا امروز هیشکی ننشسته پای حرفام که بگه تو چه مرگته......! نگفته تو چی میخوای از زندگی........... اما تا تونستن عیب و ایراد هامو به رخم کشیدن و.........زخم زبون زدن و........ اما اینجا دیگه.................!!!! اومدم که حرف بزنم...میفهمی حرف!!!!!!!!!!!!!!!! فقط حرف بزنم......پس اگه میای اینجا باید یه گوش شنوا داشته باشی که هیچ وقت پر نشه!!!!!! همین!!!
+
تاريخ شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 19:21 نويسنده LoOoNy
|
|
|
|