|
...::ز هوشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد...دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد::... |
||
|
*!گریستم جایی برای ماندن نیست،صدا آمد جایی برای رفتن نیست* با تواِ لعنتی.... با تو که داری داغونش می کنی...... با تو دیوونه....... بازم تنهاییا بازم بی کسی ها اومده سراغش... خسته شده از اینهمه دروغ...از اینهمه فریب...... از این بغضی که راه گلوشو بسته.... خسته نشدی؟؟؟ هی دیوونه!!! با تواِ...تو چی؟ توام خسته ای؟از بودن؟ از نفس کشیدن؟از زندگی کردن بین این آدمایی که چیزی از زندگی سرشون نمیشه؟ داره بالا میاره... بازم سکوت کرده...بازم اشک تو چشاش نشسته... درست مثل همیشه.... اما نه کسی بغض صداشو فهمیده ، نه اشک چشاشو... بازم مثل همیشه زل زده به یه نقطه و داره فکر می کنه....به خودش...به اطرافش... به این دنیای لعنتی که هیچ وقت مطابق میل جلو نمیره... فقط و فقط دلش می خواد بخوری زمین... داشت فکر می کرد....به خودش... به اینکه چقدر غریب شده..چقدر تنها شده..... به اینکه چقدر براش سخته که تو اوج تنهاییاش..تو اوج بی کساییاش به کسی تکیه می کنه اما اون... یهو جا خالی میده.... می خوره زمین...اما هیچ احمقی دستشو برا بلند کردنش دراز نمی کنه.... اونم بدش میاد ازش....مثل همه..... اونم تنهاش میذاره.... میره....اونم میره...درست مثله همه.... برای همیشه.... برای ابد..... .... *********** پ.ن:حالم اصلا خوب نیست.... *بغض راه گلومو بسته....نمی تونم نفس بکشم..اما بازم سکوت کردم.. بازم تنهاییامو،درد و رنج هامو با خودم تقسیم کردم... پ.ن:دستم به نوشتن نمیره...دیگه نمی تونم بنویسم...صد بار نوشتم و پاک کردم.. آخرشم شد این!!! پ.ن:دیگه هیچچی آرومم نمی کنه...، حتی نوشتن.... پ.ن:یه احساس غریبی دارم،سکوت،استرس،اضطراب،وحشت،تنهایی....مرگ... فقط می خوام نباشم.....این مهمه! "اگه زندگی مرگه و مرگ زندگی... پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگی"
+
تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 18:41 نويسنده LoOoNy
|
|
|
|