|
...::ز هوشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد...دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد::... |
||
|
دیشب تو اوج غریبی و تنهاییام یه گوشه نشسته بودم و داشتم به حال خودم زار میزدم....
حالم خیلی بد بود...الانم هست.... دلم به اندازه تمام تنهاییام..به اندازه تمام دلها گرفته بود... یه کوه غم رو دلم نشسته بود...دلم می خواست کسی پیشم باشه تا باهاش حرف بزنم...اما... اما هر چی گشتم هیشکی رو پیدا نکردم تا سرمو بذارم رو شونه هاشو ضجه بزنم... اطرافم پر بود از آدما..آدمایی که تو عالم خودشون بودند و غافل از حال زار من.... داشتن نفس می کشیدن...داشتن می خندیدن.... اما من... غرق تنهاییام//////////// سعی می کردم طوری حرف بزنم تا مبادا کسی به غم صدام...به بغض صدام پی ببره... حالم خیلی بده....بدتر از اونی که فکرشو بکنی... بازم سکوت کردم...چون هیچکی رو پیدا نکردم تا درد دل واموندمو بهش بگم... چون همه باهام غریبه بودند...چون مجبورم سکوت کنم... دیگه هیچچی آرومم نمی کنه... دیگه هیچچی خوشحالم نمی کنه... فقط مرگ می خوام...میفهمی؟؟؟ مرگ شاید مرگ آرومم کنه.. *************** پ.ن:هیچ سالی به اندازه امسال گند نزده بودم به امتاحانام...فقط امیدوارم که قبول شم.. هر چند که بعیید می دونم...حالا انتظار دارم از کنکور هم قبول شم... اما دیگه هیچچی مهم نیست.... پ.ن:یه چیزی درونم شکسته... پ.ن:دارم بزور زندگی می کنم....بی هیچ هدفی.. پ.ن:یکی بهم میگفت:سلام به دختری که هر روز در حال شکستنه...آره دارم میشکنم...بدجور میشکنم...
+
تاريخ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 13:10 نويسنده LoOoNy
|
|
|
|