تبليغاتX
○•◘...::دستنوشته های احمقانه::....◘•○ - کجایی خدا..؟

...::ز هوشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد...دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد::...

..................

هیچچی به ذهن خستم نمیرسه که ازش حرف بزنم... خستم...........

می خوام نباشم......

فقط همین...........

........................

پ.ن:یه روز گفتی یه روز حقایق زیادی برات آشکار میشه..روزی که خیلی دیره..

اما من می خوام بدونم اگرچه دیر باشه...

پ.ن:تنهام بذار..........................

پ.ن:بجایی رسیدم که هر لحظه مرگمو می خوام.

.می فهمی؟؟

.منم آدمم.

.نکنه اینو یادت رفته؟

پ.ن:تو که قراره یه روز هستمیو بر باد بدی....

هر چه زود تر بهتر..

.شاید منم زودتر از دست این زندگی خلاص شم..

پ.ن:این روزا کارم شده گریه...

هر لحظه..با هر حرفی گریه میکنم....

نی نی شدم...

پ.ن:دیگه حتی خدا هم دوسم نداره..

پس چرا کمکم نمی کنی؟؟؟

پ.ن:...................................................................................

 

+ تاريخ دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 18:37 نويسنده LoOoNy |