|
...::ز هوشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد...دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد::... |
||
|
{{به کجا باید رفت...؟ که نفس در قفس سینه نماند هر شب؟؟؟}}
دیروز عصری پیش دکتر یه لحظه برگشتم به 3 سال قبل... دلم گرفته بود... حالم بدتر از قبل شد............دلم می خواست زودتر فرار کنم و برم خونه و بشینم و یه دل سیر گریه کنم........ یاد اون روزی افتادم که میون مرگ و زندگی دست و پا میزدم... اما خب زندگی قسمتم شد.........چرا؟ نمیدونم شاید حتی لیاقت مردنم نداشتم.... منی که یک قدم با مرگ فاصله داشتم........ آه خدااااااااااااااااااااا........ چقدر اون لحظه ناراحت بودم که چرا زندگی قسمتم شد......... چقدر آرزو کردم تا کاش یبار دیگه برگردم به اونشب........ اما دیگه بر نگردم به زندگی............ دیگه خسته شدم..........................
پ.ن:{{از من است این غم که بر جان من است،....دیگر این خود کرده را تدبیر نیست.. پای در زنجیر می نالم که هیچ،...الفتم با حلقه زنجیر نیست..}}
به زندگیم فکر کردم....... هیچ آرزویی ندارم................ به هر چی که می خواستم رسیدم......... همه چیز داشتم........... اما نه قدر زندگیمو دونستم نه قدر داشته هامو............ شاید می تونستم خیلی خوشبخت باشم........اما خودم فقط خودم..... نخواستم...............با اشتباهاتم همه چیز و خراب کردم....... تمام زندگیمو....تمام آیندمو........باختم.... ...................... پ.ن{{گویند خدا همیشه با ماست..ای غم نکند خدا تو باشی؟؟}}
امروز به یکی حسودیم شد...... یه لحظه با تمام وجود خواستم که کاش من جای اون بودم...... جای پسر معلولی که سالهاست روی ویلچر نشسته و داره فروشندگی می کنه.... به خنده های بلندش حسودیم شد.... شاید هیچ دغدغه ذهنی مسخره ای نداره..... اگه هیچ کدوم از داشته هامو نداره...بجاش دغدغه هامم نداره...... زندگی مسخرمو....استرسمو...تنهاییامو..خستگیامو........... ........................ پ.ن:دلم برای هق هقام تنگ شده............................ ...... پ.ن:ماه رمضونم داره یواش یواش تمووم میشه...اما امسال بر خلاف پارسال به هیچ کدوم از خواسته هام نرسیدم.....
+
تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 10:19 نويسنده LoOoNy
|
|
|
|